چشمانش پر بود از نگرانی و ترس + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 19:10 توسط ............ |
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 22:50 توسط ............ |
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 5:54 توسط ............ |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 21:54 توسط ............ |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 21:44 توسط ............ |
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 22:49 توسط ............ |
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم . . . به فکرتم . . . به یادتم زنده به انتظارتم . . . . دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 18:43 توسط ............ |
چشاشو که باز کرد دختر نبوچشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . .:ادامــه مـطــلــب:. + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 10:46 توسط ............ |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 17:48 توسط ............ |
وقتی که اون که نگاهت عشقو با من شروع کرد انگار که تو قلب من فاجعه ای طلوع کرد من و تو با هم شدیم مثل دو تا پرنده همیشه فکرم این بود گذشتن و پریدن رفتن تا آخر راه به حادثه رسیدن نگاه من به قله،به اوج آسمون بود پریدن از رو زمین،سفر به کهکشون بود از اون زمون تا امروز ببین چی مونده از من نمونده حرفی باقی کم شد این من از من ببین که من چه آسون به پای تو شکستم به این دل دیوونه راه گریزو بستم توان رفتنم نیست من دیگه موندگارم قلب شکسته ی من پیش تو یادگارم ببین که من چه آسون تو این سفر شکستم در اوج پرواز عشق رو خاک غم نشستم من که نشد تا اخر همسفر تو باشم... سفر به تو سلامت...نشد که با تو باشم حالا تو این نیمه راه منم که جا می مونم وقتی گذشتی از من شعر وداع می خونم + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 11:39 توسط ............ |
سلام ای آشنا،من ره آورد کویرم،هیچ می دانی؟
آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود وچون ریگهای روان به همه جا می نشیند. اینجا در سینه ام عشق به زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر زجر جان می دهد. در این کویر می توانی تا بی نهایت را ببینی،هموار...هموار...،و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می سوزاند. به یاد می آوری که چه محبت پاک و بی آلایشی را در گذر باد فنا نشانده ای و چگونه سرچشمه ی زلال آرزوهایت در دام سراب یأس گرفتار آمد؟ در این دیار ناکامیها،گرچه یاد گلهای بهاری را با خود دارد و گرچه خاک زبان یکرنگی و صداقت است و گرچه آسمان پاک و گسترده است اما در هر کدام جای خالی امید پیداست،به کجا می توان گریخت؟ روزی اینهمه را در عنصر امید خلاصه کرده بودم اما نمی دانم کدام اسیدی عنصر مرا در خود حل کرد و به دنبال آن بازمانده های وجودم در ظرف هستی خالی از شکل و تعلق شد. می خواهم با این دیار وداع کنم.... در این دنیایی که همه طلوع و غروبش با زبان غم سوگ امید را یادآوریست،چه جای ماندن؟ و در دیاری که خاکش از آتش ناکامی سوزان،چه پای رفتن؟ اینجا نفس هایم دم آتشین است!در اینجا با همه ی پیوندها و آشنایان باز هم تنهایم. دردی دارم که حتی بی کرانی کویر تاب تحملش را ندارد می خواهم بگریزم و جایی بروم که پوزخند مردمان را نبینم و در دل تنهایی در یک عصر غمگین ماتم زا با همه چیز وداع کنم. دل من طوطی بازرگانی است که از طوطیان آزاد هندوستان راه رهایی می جوید جز قفس ندیده است اما...شنیده است حکایت دل انگیز پرواز را.... آرزو می کند که ای کاش کسی بود که از شب جنگل این تن زنجیر درد را می گشود و وعده ی رهایی می داد،اما بیچاره من که عمری تنها به امید رهایی چشم به روزنی دوختم که پس از گشوده شدن دانستم نور از شعله ی جهنم ناکامی است... + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 11:3 توسط ............ |
این سوی داستان من وتو هستیم وآن سوی دیگر سرنوشت!
این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق! به راستی آخر این داستان چگونه است؟؟؟ تلخ یا شیرین؟؟؟ سهم من وتو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود! چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه ی جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه ی خداحافظی ما! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم وآن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه ی من و تو دیده می شود! آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟؟؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 19:44 توسط ............ |
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارند وسط قصه میشه سر به سر من می ذارند تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارند می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا منم مثل اونا یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چه کار کنم؟؟؟ با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم؟ من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره توی دنیا اصلا" عشق واقعی وجود داره...؟؟؟ + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 14:19 توسط ............ |
به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب
چی گذاشتیم ازمن وتو به جز آرزوی برباد به چه قیمتی غرورو سر راهمون کشیدی چرا لحظه های با هم بودنامونو ندیدی...؟ خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بیخود هر دوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد چیزی از لحظه نمونده...منو تو لحظه رو کشتیم حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار نذار تو فکر تنهایی گم بشم نذار حرف وحدیث مردم بشم دلمو اینقدر نشکن آخه این دل عاشقت بود دق نکن این قلب خونو آخه روزی لایقت بود دلمو اینقدر نسوزون مگه چی مونده ار این دل رفتی و با بی وفاییت زدی مهر نحس وباطل تو که دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی اون که تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی از تو خونه ی وجودم به چه آسونی پریدی ریختن غرورمو...نه دیدی...نه شنیدی + نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 19:4 توسط ............ |
خدایا .... به هر کس دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتراست و به هر آن کس که بیشتر دوست می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 10:5 توسط ............ |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 20:9 توسط ............ |
وقتی گریه کردیم گفتند بچه ای وقتی خندیدیم گفتند دیوانه ای وقتی جدی بودیم گفتند مغروری وقتی شوخی کردیم گفتند سنگین باش وقتی سنگین بودیم گفتند افسرده ای وقتی حرف زدیم گفتند پر حرفی وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقی حالا که عاشقیم میگن اشتباهه و گناه . . . + نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 23:51 توسط ............ |
یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید احساس قشنگی بود ولی هیچ کس اسمشو نمی دونست بعدا" همه ی عاشقا جمع شدن اسم این قطره رو گذاشتن اشک واسم این احساسو گریه + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 10:32 توسط ............ |
یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود
عشق رو نقاشی می کردیم نقش ما خورشید و ماه بود سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سرسپردن عشق یعنی دل سپردن به سراب + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 17:56 توسط ............ |
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه جوونی خسته بود که دلش شکسته بود مثل بارون بهار زاروزار گریه می کرد گاهی دست خستشو به سوی خدا می کرد که ای خدای مهربون خالق هفت آسمون اونو بی وفا نکن از دلم جدا نکن دست خستمو بگیر تو منو رها نکن بگو آخه تا به کی . . . باید بشینم سر راش بشینم تا اون بیاد که بشنوم صدای پاش مگه اون نمی دونه که دلم پریشونه نمیاد تا از چشام غم عشق و بخونه کلاغا از آسمون می رن به سوی لونشون دسته های چلچله میرن تا آشیونشون ولی من بدون اون . . . چی بگم . . . ؟ کجا برم . . .؟ با یه قلب ناامید هنوزم منتظرم هنوزم منتظرم . . . ترانه ای ازامین فیاض(خواننده ی مورد علاقه ی من) چون ترانه هاش منو به یاد خاطرات خوش زندگیم می اندازه + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 12:8 توسط ............ |
|