تبليغاتX

كدهای جاوا وبلاگ




خدمات وبلاگ نويسان جوان تاوان عشق Bahar-20 بهاربيست

تاوان عشق

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

  چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 19:10 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

Click to view full size image

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 22:50 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 5:54 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 21:54 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

                   عشق آسمونی

                               عشق گمشده

                                           عشق کهنه

                                                      عشق رویایی..........

                                                                   رویای شبهای تاریک من

Click to view full size image

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 21:44 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده


وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم

هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به

خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف

میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که

همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها

پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به

دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم

بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در

خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می

رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک

چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهام سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون

کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که

باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را

برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها

را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل

میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به

خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من

حس کردم که حالم بهتر شد .



وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد

اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی

به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در

لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که

در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش

را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان

در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را

برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم

تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم

و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر

بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد

Click to view full size image

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 22:49 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم . . .

به فکرتم . . .

به یادتم

زنده به انتظارتم . . .

.

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .

دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .

به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 18:43 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

چشاشو که باز کرد دختر نبوچشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
د .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .


.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 10:46 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 17:48 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

             وقتی که اون که نگاهت عشقو با من شروع کرد

                  انگار که تو قلب من فاجعه ای طلوع کرد

                       من و تو با هم شدیم مثل دو تا پرنده

                        همیشه فکرم این بود گذشتن و پریدن

                                         رفتن تا آخر راه

                                        به حادثه رسیدن

                       نگاه من به قله،به اوج آسمون بود

                   پریدن از رو زمین،سفر به کهکشون بود

                                از اون زمون تا امروز

                                 ببین چی مونده از من

                                    نمونده حرفی باقی

                                  کم شد این من از من

                    ببین که من چه آسون به پای تو شکستم

                       به این دل دیوونه راه گریزو بستم

                    توان رفتنم نیست من دیگه موندگارم

                      قلب شکسته ی من پیش تو یادگارم

                 ببین که من چه آسون تو این سفر شکستم

                  در اوج پرواز عشق رو خاک غم نشستم

                      من که نشد تا اخر همسفر تو باشم...

                     سفر به تو سلامت...نشد که با تو باشم

                   حالا تو این نیمه راه منم که جا می مونم

                   وقتی گذشتی از من شعر وداع می خونم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 11:39 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

سلام ای آشنا،من ره آورد کویرم،هیچ می دانی؟

آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود وچون ریگهای روان به همه جا می نشیند.

اینجا در سینه ام عشق به زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر زجر جان می دهد.

در این کویر می توانی تا بی نهایت را ببینی،هموار...هموار...،و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می سوزاند.

به یاد می آوری که چه محبت پاک و بی آلایشی را در گذر باد فنا نشانده ای و چگونه سرچشمه ی زلال آرزوهایت در دام سراب یأس گرفتار آمد؟

در این دیار ناکامیها،گرچه یاد گلهای بهاری را با خود دارد و گرچه خاک زبان یکرنگی و صداقت است و گرچه آسمان پاک و گسترده است اما در هر کدام جای خالی امید پیداست،به کجا می توان گریخت؟

روزی اینهمه را در عنصر امید خلاصه کرده بودم اما نمی دانم کدام اسیدی عنصر مرا در خود حل کرد و به دنبال آن بازمانده های وجودم در ظرف هستی خالی از شکل و تعلق شد.

می خواهم با این دیار وداع کنم....

در این دنیایی که همه طلوع و غروبش با زبان غم سوگ امید را یادآوریست،چه جای ماندن؟

و در دیاری که خاکش از آتش ناکامی سوزان،چه پای رفتن؟

Click to view full size image

اینجا نفس هایم دم آتشین است!در اینجا با همه ی پیوندها و آشنایان باز هم تنهایم.

دردی دارم که حتی بی کرانی کویر تاب تحملش را ندارد می خواهم بگریزم و جایی بروم که پوزخند مردمان را نبینم و در دل تنهایی در یک عصر غمگین ماتم زا با همه چیز وداع کنم.

دل من طوطی بازرگانی است که از طوطیان آزاد هندوستان راه رهایی می جوید جز قفس ندیده است اما...شنیده است حکایت دل انگیز پرواز را....

آرزو می کند که ای کاش کسی بود که از شب جنگل این تن زنجیر درد را می گشود و وعده ی رهایی می داد،اما بیچاره من که عمری تنها به امید رهایی چشم به روزنی دوختم که پس از گشوده شدن دانستم نور از شعله ی جهنم ناکامی است...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 11:3 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

این سوی داستان من وتو هستیم وآن سوی دیگر سرنوشت!

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق!

به راستی آخر این داستان چگونه است؟؟؟

                                                                     تلخ یا شیرین؟؟؟

سهم من وتو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟

 

چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود!

چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه ی جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه ی خداحافظی ما!

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم

وآن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه ی من و تو دیده می شود!

آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟؟؟

                                           سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 19:44 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

    نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو

                                 چرا تو اول قصه همه دوستم می دارند

                                     وسط قصه میشه سر به سر من می ذارند

                                      تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارند

                                       می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

                                   می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

                  تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

        تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه

             می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

                                 می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

                                                   می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

                                           ولی با این همه حرفا منم مثل اونا

                        یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونا

        یه نفر پیدا بشه به من بگه چه کار کنم؟؟؟

              با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم؟

                               من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

                                       توی دنیا اصلا" عشق واقعی وجود داره...؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 14:19 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

                به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب

                چی گذاشتیم ازمن وتو به جز آرزوی برباد

                   به چه قیمتی غرورو سر راهمون کشیدی

                   چرا لحظه های با هم بودنامونو ندیدی...؟

             خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بیخود

               هر دوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

              چیزی از لحظه نمونده...منو تو لحظه رو کشتیم

                    حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم

                             اگه دوستم نداری به روم نیار

                            یه چیزی از غرورم واسم بذار

                               نذار تو فکر تنهایی گم بشم

                             نذار حرف وحدیث مردم بشم

                  دلمو اینقدر نشکن آخه این دل عاشقت بود

               دق نکن این قلب خونو آخه روزی لایقت بود

              دلمو اینقدر نسوزون مگه چی مونده ار این دل

                رفتی و با بی وفاییت زدی مهر نحس وباطل

                تو که دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی

            اون که تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی

                  از تو خونه ی وجودم به چه آسونی پریدی

                      ریختن غرورمو...نه دیدی...نه شنیدی

Click to view full size image

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 19:4 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

خدایا ....

به هر کس دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتراست

و به هر آن کس که بیشتر دوست می داری بچشان که دوست داشتن از

عشق برتر است

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 10:5 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

Click to view full size image

 

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 20:9 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

                                        وقتی گریه کردیم گفتند بچه ای

                                          وقتی خندیدیم گفتند دیوانه ای

                                        وقتی جدی بودیم گفتند مغروری

                                   وقتی شوخی کردیم گفتند سنگین باش

                                     وقتی سنگین بودیم گفتند افسرده ای

                                      وقتی حرف زدیم گفتند پر حرفی

                                         وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقی

                               حالا که عاشقیم میگن اشتباهه و گناه . . .

Click to view full size image

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 23:51 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن یه چیزی از گوشه ی چشمشون

مثل یه قطره می چکید

احساس قشنگی بود ولی هیچ کس اسمشو نمی دونست                                                                          

بعدا" همه ی عاشقا جمع شدن اسم این قطره رو گذاشتن اشک واسم این احساسو گریه

Click to view full size image

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 10:32 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

                   یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود

                   عشق رو نقاشی می کردیم

                                                       نقش ما خورشید و ماه بود

                  سوختم و سوختم و ساختم

                                                     هر چی داشتم به پات باختم

               کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم

                آخه عشق یعنی شکستن

                                                                        عاشقانه سرسپردن

                                عشق یعنی دل سپردن به سراب

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 17:56 توسط ............ |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

                             یکی بود یکی نبود

                                                                زیر گنبد کبود

                         یه جوونی خسته بود که دلش شکسته بود

                         مثل بارون بهار زاروزار گریه می کرد

                       گاهی دست خستشو به سوی خدا می کرد

                       که ای خدای مهربون

                                                                 خالق هفت آسمون

                      اونو بی وفا نکن

                                      از دلم جدا نکن

                                                  دست خستمو بگیر

                                                                      تو منو رها نکن

                      بگو آخه تا به کی . . .

                                                                 باید بشینم سر راش

                     بشینم تا اون بیاد

                                                            که بشنوم صدای پاش

                                  مگه اون نمی دونه که دلم پریشونه

                                  نمیاد تا از چشام غم عشق و بخونه

                     کلاغا از آسمون می رن به سوی لونشون

                               دسته های چلچله میرن تا آشیونشون

                   ولی من بدون اون . . .

                                                چی بگم . . . ؟ کجا برم . . .؟

                 با یه قلب ناامید هنوزم منتظرم

                                                                 هنوزم منتظرم . . .

                                                           ترانه ای ازامین فیاض(خواننده ی مورد علاقه ی من)

                                                             چون ترانه هاش منو به یاد خاطرات خوش زندگیم می اندازه

Click to view full size image

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 12:8 توسط ............ |


X

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود

هرکه در چهره از این داغ نشانی دارد
..............................................

دوستت دارم و تاوان آن

هر چه باشد ،باشد....


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

هفته دوم آبان 1388

هفته چهارم مهر 1388

هفته سوم مهر 1388

هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388




Links

غریبه
پدر خوانده ی جوان
جاودانه
هفت سین
یه گونی حرف دل
بهونه قشنگه زندگیم
اگر تنهاترین تنها شوم....باز هم خدا هست
پیشی سمپاد
کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه
رقص مرگ
کد موزیک
بی ستاره ها
تو بگو عزیزم
پرواز را به یاد آر
سکوت اشک
بزرگترین گروه دختر پسرا
جنون و آوارگی
میلاد موزیک
نینا و دست نوشته هایش
چه آسان باختم
شاه پری
دهکده ی اینترنتی من
عاشق تر از عشق
تاوان عشق(زینب جون)
شیرین تر از فرهاد
منو دوست داره یا نه...
محلی برای دوستی جوونا
بارگاه عشق
کاش میشد سر نوشت را از سر نوشت(مهتاب جونم)
زینارشا
وقتی آتش هم سرد می شود
من منم تو گلی
کلبه ی عشق
مرداب عشق
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها:


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس